حاجى زين العابدين مراغه اى

27

سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى )

تكليف و نصيحت مىكردند كه اگر تو هم ترك تابعيت ايران نكنى به وراث و باقىماندگان خانوادهء خود ظلم و خيانت كرده‌اى ، زيرا كه سفرا و كارپردازان ايران كه در ممالك عثمانى و قفقاز هستند خودشان را وصى و وارث حقيقى مرده و قيم زندهء ايرانيان مىدانند . لهذا پس از مرگ به وارث تو چيزى نمىدهند ، چنان‌كه امثال آن را همه‌روزه مىبينيم و مىشنويم . اما اين شخص غيرتمند ابدا بدين سخنان گوش نداده به [ هيچ ] وجهى از ايشان نمىپذيرفت . با اين‌كه چند دفعه اسباب‌چينى كرده حبس و جريمه‌اش هم نموده بودند ، باز بردبارى كرده به ترك تابعيت از فرط غيرت تن در نمىداد . حتى حاجى ميرزا نجفعلى خان كه شرارهء بدعت‌هاى سيئهء او هنوز در اسلامبول و ساير بلاد عثمانى خانمانسوز هست و نيست ايرانيان است و همه كس نامش را به نفرين ابدى ياد مىكنند ، پس از فوت اين مرد پسنديده خوى با وجود وصيت‌نامهء محكم شرعى كه نوشته بود باز يك هزار ليراى انگليسى از وراث او گرفته دست برداشت . هرگاه جاى اندك حرفى در وصيتنامه پيدا مىكرد ، پناه بر خدا ، همه را از خود مىدانست . خلاصهء كلام ، ابراهيم بيست ساله بود كه پدرش وفات كرده در دم واپسين پسرش را به زبانى كه از چنان پدر سزاوار است مخاطب داشته اين‌گونه وصيتش مىكند كه : « اى فرزند گرامى ، آن‌چه وظيفهء پدرى بود من دربارهء تو ادا كردم . به علاوهء زبان‌هاى ملى و مادرزاد از السنهء خارجه و فنون متداوله كه امثال تو را در كار ، و امروزه هنر مرد است ، به تو تعليم دادم . و همه را به اقتضاى ذكاوت فطرى به نيكويى ياد گرفتى و در پاكى اخلاق و عفت و ديانت تو نيز حمد خداى را حرفى نيست . در اين خصوصيات من از تو خشنود و راضى هستم ، خداى از تو راضى باشد . ولى اكنون كه شمع حيات من نزديك به خاموشى است چند وصيت به تو دارم درست گوش كن تا راستكار دو جهان باشى . اول : مادرت را بعد از خدا به تو مىسپارم . خود بعد از اين خواهى دانست كه من و او در تربيت تو چه زحمت‌ها كشيده‌ايم . دوم : از ميرزا يوسف عمو كه معلم و مربى تو بود متوجه باش كه بعد از پدر و مادر احترام معلم واجب و لازم است . خصوصا يوسف كه مرد امين و متدين و نيكوكار و صداقت شعار است . و از آغاز عمر خود با ما بوده او را از اهل خانهء خودمان به شمار بايد گرفت . سوم : هيچ وقت عادات حسنهء مليه را از دست مده . بعض نانجيبان بىغيرت از ايران بد مىگويند باور نكن ، همه دروغ است . اگر فى المثل همه راست هم باشد تو با آنان در بدگويى از وطن همزبان مباش .